گم کرده ام روز و شب و تا خانه راهم را
هی می شمارم لحظه ی رو به تباهم را
تا بشمرم در گریه موی های سپیدم را
آیینه می دزدد نگاهش از نگاهم را
حالم عجیب و غصه دارم مثل سرداری
سمت اسارت برده یک لشکر، سپاهم را
مشتاق بودم من برای دیدنت در آب
تا که ببینم چهره ات در قلب چاهم را
از آسمان دیگر چه می خواهم که می بینم
ابر سیاهی که گرفته دست ماهم را
فریاد و نفرینی ندارم بعد من خوش باش
که مرگ دامن گیر شد آن لحظه آهم را
مثل هواپیما به فکر یک سقوطم زن
طوری که حتی گم کنی جعبه سیاهم را
ما را در سایت میروم دل بکنم از همه ی قافله ها هرچه بوده به درک گور تمام گله ها میلاد فرحمند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 95