دنیا چه بود جز غم بسیار قهوه چی
چای و غزل، دو پاکت سیگار قهوه چی
اینجا کسی که یکه و تنها نیامده است؟
شالِ سفید و دامن گلدار قهوه چی؟
قلیان بزن! و با غم و اندوه در سرش
پر کن فقط عصاره خوانسار قهوه چی
وقتی مرور می کنم آن خاطرات را
خون میچکد از این دل خونبار قهوهچی
آن بعد از ظهر شوم که افکار در سرم
آغشته بود با غم سرشار قهوه چی
او دیر کرده یا زده زیر قرارمان؟
ساعت گذشت از سه و از چار قهوه چی
ما را در سایت میروم دل بکنم از همه ی قافله ها هرچه بوده به درک گور تمام گله ها میلاد فرحمند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 35