بزدل منم! به حنجره گفتم سکوت کن
چیزی نگو که یکسره گفتم سکوت کن
باد آمد و سکوت شبم را شکست و بعد
بستم دهان پنجره گفتم سکوت کن
میخواست نخ همیشه بدوزد دل مرا
تا پاره شد، به قرقره گفتم سکوت کن
درگوش من گذشتهی تلخ مرا کسی...
صد بار گفت تذکره گفتم سکوت کن
هر جا پناه برده ام از غم فقط غم است
به کوه و دشت و منظره گفتم سکوت کن
مرگم رسید و دست به چشمم کشید و گفت
پایین بیار کرکره گفتم سکوت کن
ما را در سایت میروم دل بکنم از همه ی قافله ها هرچه بوده به درک گور تمام گله ها میلاد فرحمند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 110