اشک... سوغات است تا من ظرف دارم پشت سر
فعلِ رفتن را برای صرف دارم پشت سر
پای داغ لحظه های شعر این مردک نِشین
چون زمستان میرسد من برف دارم پشت سر
خورده ام از دوستان و از خودی هی ضربه ها
جای خنجره پرتگاهی ژرف دارم پشت سر
مثل سیگارم که وقت درد تسکینم ولی ...
یک جهان القاب بد با حرف دارم پشت سر
این گلاب قمصر است از چشم من پر می کنید
اشک سوغات است تا من ظرف دارم پشت سر
ما را در سایت میروم دل بکنم از همه ی قافله ها هرچه بوده به درک گور تمام گله ها میلاد فرحمند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 103